علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

گردش تابستانه 91

خرداد ماه 91 به همراه عمو مهدی (دوست بابائی ) رفتیم روستای اطراف شهرمون ، حتکن خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و شما و محمد علی هم حسابی با هم بازی کردین.   اینم چند تا عکس از شما و محمد علی ...
19 خرداد 1392

مریضی گل پسرم

گل پسرم مهر ماه 90 ، یک روز بعد از عقد دائی وحید..... من رفتم سرکار ، مامان بزرگ زنگ زد به بابائی گفت علیرضا تب کرده و حالش اصلاً خوب نیست  بابا هم سریع خودش رو رسونده بود خونه مامان بزرگ و تو رو بردند بیمارستان امام علی . دکتر گفته بود به دلیل عفونت شدید گوش باید چند روزی در بیمارستان بستری بشه . بابائی هم زنگ زد به من ،  گفت می خواهیم علیرضا رو بستری کنیم اگر برات امکان داره زودتر بیا چون علیرضا خیلی بهانه ات رو می گیره ........ نمی دونی اون لحظه چه حالی داشتم ....... دایی وحید اومد دنبالم ، وقتی رسیدم بیمارستان ، سرم رو تو دستت دیدم خیلی گریه کردم..... بابایی گفت : سخت ترین لحظه اون لحظه ای بود که می خواستند رگتو پیدا کنند خیل...
17 خرداد 1392

چه زود میگذرد ....

  می گفتم سخته ...... می گفتن چشم به هم بزنی میگذره میگفتم این شب بیداری ها با چشم به هم زدن نمی گذره می گفتن چیزی از این شب بیداری ها یادت نمیاد می گفتم پس کی بزرگ میشه ...... می گفتن چشم به هم بزنی  راست می گفتن چشم به هم زدم و گذشت . همه لحظات سخت و آسون .... تلخ و شیرین   دیگه حالا از پلک زدن می ترسم ، قبل از هر پلک زدن خوب نگات می کنم . شاید بر پلک زدنی همه چیز بگذره و من بمانم دلتنگ ... دلتنگ اون دستای کوچولو که انگشتانم رو فشار میدادن ..... دلتنگ لبای کوچولو که یک کلمه هم برام حرف نمیزدن ....... و حالا از روزی که خدا فرشته کوچولو رو بهمون داده باورم نمیشه که...
21 ارديبهشت 1392

آلبوم عکس علیرضا تا شش ماهگی

روز تولد تو میلاد عشق پاکه ........   برای شکر این روز پیشانیم به خاکه....... کلامت گرم و شیرین چون ترانه ، نگاهت دلفریب و شاعرانه منم قایق به روی موج دریا ، تویی ساحل ، تویی لطف کرانه یکی در آرزوی دیدن توست ، یکی در حسرت بوسیدن توست ولی من ساده و بی ادعایم ، تمام هستی ام خندیدن توست حضورت در قلبم مثل نفس کشیدن است آرام ، بی صدا ، اما همیشگی ! هم رنگ تمام آرزوهای منی            غارتگر جان و مال و دنیای منی بی تو نفس کشیدنم ممکن نیست    ساده بگویم که همه دنیای منی ...
15 ارديبهشت 1392

درد دل با پسرم ......

باز هم برایت می نویسم پسرم ......... از شهریور ماه 91 تصمیم گرفتم برات یه وبلاگ بسازم تا خاطرات و عکسهایت را در آن ثبت کنم البته خیلی دوست داشتم از اون روزی که به دنیا اومدی این کار رو انجام بدم ولی به دلایلی نشد تا اینکه همکارم خانم ملکی سایت نی نی وبلاگ رو بهم معرفی کرد و از شهریور ٩١تا اردیبهشت ٩٢ سه صفحه با سی و چهار پست از خاطراتت رو ثبت کردم همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت که در سوم اردیبهشت نود و دو یک اتفاق بد افتاد اون روز وقتی وبلاگت رو باز کردم دیدم به دلایل نامعلومی موضوعات وبلاگ حذف شده ، باورم نمی شد تا اینکه یه ایمیل فرستادم برای مدیر نی نی وبلاگ و جریان رو بهش توضیح دادم و از ایشون سوال کردم ام...
11 ارديبهشت 1392